1)
"دیدی بعضی وقتها یه چیزی مینویسی،بعد فکر میکنی که، ای وای..من هنوز چقدر بچهام. مثل بچهها فکر کردهام... اما یه چیزی هست- مگه فرقی هم میکنه؟- حال و هوای بچگي ها ؛ نوجووني ها و دوستیهاشون زیباتره. یک رو و یک رنگند... اما هر چی بزرگتر میشی، یاد میگیری نقاب بزنی،خودت نباشی، خیلی شرایط بیهوده رو در تصمیمت وارد میکنی..در قضاوتهات به چیزهای الکی گیر میدی!
فکر میکنی که اینجوری عاقلتری ، اینجوری برای زندگیت بهتره...اما این بهتری و عاقلی خیلی چیزها رو ازت گرفته و تو غافلی. نمیدونی دل پاک و عشق بیریا ، بیواسطه و بیدلیل، نفس حیاته ، دلیل بودن توست و دلیل بودن همهی آدمها! . یادت میره فقط اونجوری زندگیت معنا داره و فقط اون حال پذیرای نیروی بیپایان حیاته...اما هی چیزهایی میخونی و میخونی و میگردی دنبال این که چرا زندهای؟ راز خوشبخت بودن و راه رسیدن به کمال چیه؟ و بعد از گشتن و گشتنها میبینی راه دیگری نداری جز اینکه بپذیری که:
"عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند"
در حالیکه حالا پذیرفتن بسی و بسی مشکلتر شده! حالا دیگه اینقدر مادی شدهای و اینقدر مادیات و فکرهای بیهوده و کلافهای پیچیده تو مغزت ایجاد شده و اینقدر رنگ و ریای زندگی رو پذیرفتهای، که خیلی سخته به یاد بیاری حال و روز بیخودی و شیداییت رو! و دیگه با منطقی فکر کردن ،عاشق شدن هم ممکن نیست...و راهی نمیمونه واست که بسوزی و بسازی با این حال سعی مي کنی هر روز بیشتر گذشتهات رو فراموش کنی..."![]()
2)
نمي دوني چه حالي داره خدمت سربازي ![]()
نمي دوني چه لذتي داره معاف از رزم شدن![]()
حالا بعد از چند ماه دكتر رفتن و تشكيل كميسيون هاي پزشكي مختلف بالاخره معاف از رزم شديم و حالا بايد بشينم و چشم به در تا نامه اعزام به خدمتم بياد![]()
![]()
خاش ؛ 04 بيرجند ؛ زاهدان ؛ سر پل زهاب كرمانشاه ؛ كرمان ؛ 01 تهران يا ... كدومشون بهتره واسه سر بازي؟
![]()
![]()
از حضیض خاک به عزیز افلاک سلام می کنم ...
نمی دانم گفته هایم از حقارت بندگی ام برمی خیزد، به اوج افلاک
می رسد ، یا بر نیامده ازنفس ، درنزدیکی وجود خاکی ام درمشتی
عدم فرو می ریزد... .
پروردگار من...!
من غباری نا چیزم ازان ، مشتی خاک که روزازل بار سنگین امانت
بر دوشش نهادی ... . هنوز ازاعماق فطرتم ندای « قالوا بلی »
برمی خیز د ! وازخمیرتنم بوی ان عشق که به غمزه ای مچکاندی !
خدای من... ! من از فرزندان ادمم ... ! ایا دراندیشه های خدایی ات
یادی از من هست ؟ من همانم که زیر خیمه ی زیبای افلاک و برقلمرو
حضور توسال ها زندگی کردم ، بارها صمیمانه صدایت زده ام ... !
درمقابل عظمت و بزرگی ات برخود لرزیده ام ! از شوق تو لبریز امید
گشته ام وهر روز نزدیکی غروب که یاد توغمناک بردلم نشسته است
باهمه ی حجم اندوهم، تورا ستایش کرده ام و نالیده ام .
خدایا...! واینک در گذر غمناک و خیال انگیزعمربه تو پناه اورده ام
ازاندوهی که دل را می رنجاند. نیت کرده ام که «غم های بی تویی»
را تنها برای تو بنویسم ! شاید بعد ازاسمان مناجاتم پرا زقاصد هایی
باشند که نامه های مرا دراسمان ها به تومی رسانند ! یا فرشتگانی
که ازاسمان فرود می ایند تا حرف های اسمانیم را به عرش برسانند... .
منبع : بگرد و پیداش کن
سلام يه سلام نوي نو، تازه تازه، بهاري بهاري
بسه ديگه كافيه...
اول از همه اينكه سال نو تون مبارك باشه، صد سال به اون سالها...
دوم اينكه حتما دليلي داره كه حدود 3ماهي هست كه از من خبري نيست واسه چي هي سوال مي كنيد.چقدر فضولي بچه.
دليلش رو هم بعداً به طور مفصل ميگم.
سوم مطالبي كه امسال مي خوام توي وبلاگ بزنم خيلي متنوعه، همه جور حرفي هست.ميگي نه ببين...
اين روزا خبرها عجيب و غريبي ميشنويم.اتفاقات عجيبي رخ ميده
مطلب زير هم بي ارتباط با يكي از همين خبرها نيست.
گفتم هم شما شاد بشين هم اينكه...
حالا بخونين...![]()
حل المسائل
(( وقتي حل مسئله اي را مشكل يافتي ؛ صورت مسئله را پاك كن ))
طرح تجزيه فضاي داخل اتوبوس ها به دو بخش مستقل مردانه و زنانه ، پس از سالها تحقيق و تفكر و برنامه ريزي و آينده نگري بالاخره در همين روزهاي اخير و مقارن با ايام برگزاري نخستين سمينار ارتقاي فرهنگي در تهران به اجرا در آمد و اين معضل عظمي و مشكل كبري ، كه به تحقيق ، منشا و منبع تمامي مشكلات و معضلات سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اجرايي، اقتصادي، قضايي، نظامي، تجاري، اداري، صنعتي، كشاورزي، بازرگاني، خانوادگي و غيره بوده است، صحيحاً سالماً، به سرپنجه تدبير و با جوش دادن ميله آهني در داخل اتوبوس ها، حل شد.
البته نظر ما اين بود كه به جاي اين كار، يك ديوار از بتون آرمه در وسط اتوبوسها كشيده، مسئله را از بيخ و بن فيصله بدهندو اگر نبود مشكل كمبود مصالح ساختماني، چه بسا كه خود مسؤولان هم همين كار را مي كردند. فلذا ، اميدواريم كه با تعميم اين طرح به كليه ميني بوس ها، تاكسي ها، پياده روها، چلو كبابي ها، پاركها، سينماها، ادارات، بازار، منازل و اماكن و مساكن، در اسرع وقت و حد اكثر تا زمان برگزاري دومين سمينار ارتقاي فرهنگي ، مشكل كمبود مصالح ساختماني نيز رفع و طرح و نظر ما اجرا و عملي گردد.
اينك به منظور رعايت اصل همياري با مسؤولان، به كمينه- عيال ممصادق- و ساير خواهران در تمامي بلاد ابلاغ مي نماييم كه تا تعيين تكليف قطعي و تفكيك حتمي ، ستون دو كلمه حرف حساب به دو بخش خواهرانه و برادرانه از ارسال هر نوع مكتوب و سايه دست براي ما خودداري كنند. به شاغلام دستور داده ايم قوياً از ورود نسوان به آبدار خانه ممانعت ، مطالعه حرف حساب توسط خواهران ولو در خفا اكيداً قدغن، مشاهده مجله زن روز از سوي برادران حتي زير چشمي شديداً ممنوع ، سلام و عليك تعطيل، ديد و بازديد تحريم... قهر قهر تا روز قيامت.
((غضنفر)) سه شنبه 22/09/1367
سلام![]()
خوبید خوشید چه خبر؟
خوب دعوت شدیم ما هم که اصلا اهل تعارف نیستیم
دعوت رو پذیرفتیم و یه اعتراف نامه با حال نوشتیم که بیا و بخون و حالشو ببر.
1.اعتراف می کنم که:
به بعضی ها یه زمانی باید یه چندتا تو گوشی آبدار میزدم که همون اول راه حساب کاردستشون بیاد که نزدم. البته مشکل از من نیست هر چی باشه حلال زاده به دایی اش میره اونا هم خیلی هارت و پورت داشتن ولی...
البته هنوز یه فرصت دیگه دارم ولی معلوم نیست چند صد سال دیگه !
2. من یه زمانی یه تعهدی دادم که اصلا به اون عمل نکردمخودم هم یادم نبود که چی بوده و کجا بوده تا اینکه همین چند روز پیش مدرکش پیدا شد.
زمانی که من کلاس سوم ابتدایی بودم یه تعهدی دادم با این مضمون : من باید اول خوب درسم رو بخونم و گاه گاهی با اجازه پدرم فوتبال بازی کنم در غیر اینصورت پدرم هر جوری که خواست با من رفتار کنه و هیچکس هم حق دخالت نداشته باشه.
حالا بعد از 13 سال از اون زمان در ست عکس اون رو عمل کردم یعنی خوب فوتبال بازی کردم و گاه گاهی هم درس خوندم.. خوب اینم یه جور تعهد دا دنه.
3. اعتراف می کنم که اطلاعات عمومی و غیر عمومی و... من نسبت به اعضای خونوادم کمتره یا خیلی کمتره حتی مداد کوچولو هم که خواهر کوچیکمه از من اطلاعاتش بیشتره. خوب علتش اینه که دائما سرش توی کتابه و به جای درس خوندن کتابهای دیگه رو می خونهواسه همین هم هست که معدل نمرات دانشگاهش نسبت به من کمتره درست به عکس دوره راهنمایی و دبیرستان.
ولی همهشون اطلاعات حسابداری و ورزشی وحتی پزشکیشون از من کمتره.
ما اینیم دیگه.
4. آخرش اینکه من خیلی شوخ طبعم و بیش از اندازه شوخی می کنم.بعضی جاها که اصلا جای شوخی نیست با بیشترین درجه شوخ طبعی وارد میشم که بعضی مواقع خیلی خجالت می کشم و تاسف می خورم.
ولی اکثر روزها به جای تاسف خردن آمپول و قرص می خورم.می گی چطور ؟
این مداد کوچولو خیلی ادعاش می شه که با ظرفیته ( از اون دسته از آدمهاست که دوست داره با همه شوخی کنه ولی کسی با او شوخی نکنه ) منم خیلی با اون شوخی می کنم و دائما به اون گیر میدم. خوب اونم کم می یاره و عصبانی میشه وقتی هم که اون عصبانی بشه همه می دونن که باید توی بخش icu یا ccu بیمارستان بیان ملاقاتم
خوب چی کار کنیم عادت کردیم . یه مدتی بزرگتره شکنجمون می داد چند وقتی هم این کوچیکتره.
خدایا یه دیوونه ای بیاد زودتر اینو بگیره ما از دستش خلاص شیم.
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و با تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غمنامه تدفین گل
می روی تا واژه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
یا من اسمه دواء و ذکره شفا
بالاخره بعد از چند ماه بلاتکلیفی تموم شد و زانوم رو عمل کردم.
نمی دونین چه هیجانی داره وقتی 6 ساعت توی بیمارستان منتظری تا بری اتاق عمل. هر کسی واسه فرار از این هیجان و استرس یه کاری انجام میده منم واسه اینکه از این هیجان فرار کنم رفته بودم سراغ موسیقی. گوشی رو گذاشتم توی گوشم : مرغ سحر ناله سر کن...
حالا همه اینا به کنار وقت عمل میرسه و یه آقای خیلی خوش چهره و زیبا رو ! میاد دنبالت که بری اتاق عمل . فقط دیدن این شخص ضربان قلبت رو اونقدر می بره بالا که دیوار صوتی رو می شکنه!!!
کار خدا رو می بینی خواننده چه شعری می خونه :
ای جوان کی گفته فصل انتهاست
فصل امید است و روز انتهاست
زندگی را با چراغ معرفت آغاز کن
در رکاب دوستی با همسفر پرواز کن
در میان رها اگر هر مانعی ره بر تو بست
عاقلانه با صبوری راه بسته باز کن
خیلی آروم میشم و می رم به سمت اتاق عمل.
باز نمی دونی چه سخته وقتی که از اتاق عمل اومدی و داری از درد می ترکی ولی جلوی اعضای خانواده اصلا به روت نیاری و تازه شروع کنی به مزه پرونی . این یکی دیگه نوبره به خدا.
شکر خدا حالا خیلی بهترم . فقط هنوز شک دارم که دوباره فوتبال بازی کنم و ادامش بدم یا نه. ولی اون شعر خیلی به من امید داده واسه همین هم تمرینات سختی رو بعد از عمل دارم انجام می دم.
خدایا شکرت به خاطر سلامتی دوباره ای که به من دادی.
خدایا شکرت به خاطر خانواده ای به این خوبی.
خدایا . . .
1)
(( با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب ))
یادته گفتی به من
تا شقایق زنده است زندگی باید کرد،
نیستی ببینی سهراب که شقایق هم مرد ، دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد.
یادته گفتی به من ، اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا
که مبادا ترکی برداره ، چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته ، نرم تر از یک پر قو
خسته از دوری راه خسته و چشم به راه.
یادته می گفتی ، گاه گاهی قفسی می سازم
می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانیست
دل تنهاییتان تازه شود.
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب
صاحب یک نفسه
نیست که تازگی بده ، این دل تنهایی من.
پس کجاست اون قفس شقایقت
منو با خودت ببر به قایقت.
راست می گفتی ، کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
کاشکی دلشون شیدا بود.
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی به من :
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست
که از حادثه عشق ، تر است.
2)
حتما به دو آدرس زیر سر بزنین
پشیمون نمیشین
"اگر دو نفر ، فقط دو نفر شادتر باشند، دنیا شادتر میشود"
"در واقع فقط رنج می بریم چرا که به جای پذرفتن نیروی عشق
سعی میکنیم آن را کاهش دهیم تا در جهان مطلوب خودمان جا بگیرد."
"عشق به همین شکل از بین رفت این اتفاق وقتی افتاد
که می خواستیم قواعد دقیقی برای ابراز عشق وضع کنیم."
"اگر کسی بتواند بی قید و شرط محبوبش را دوست بدارد دارد
عشق به خدا را نشان می دهد.اگر عشق به خدا را تجلی بدهد،
همنوعش را هم دوست میدارد . اگر همنوعش را دوست بدارد
خودش را هم دوست می دارد."
"روزی که انسان بر انرژی عشق تسلط یابد
کاری به اهمیت کشف آتش انجام داده"
دوست داشتم سوتکی بودم به دست کودکی ...
رفیقان قدر یکدیگر بدانید...
و می آیند از پس هم این شب و روز ...
آری آغاز دوست داشتن است ...
از شادی پر گیرم برسم به فلک ...
ببین ریزش باران درد را ...
وصدای شکستن غرورهای ...
لحظه دیدار نزدیک است...
معجزه کن ای معجزه گر...